ازبازرگان تا سروش
حدود پنجاه سال پس از انقلاب مشروطه در ایران، در سال 1285 ـ 1290، نیروهای مذهبی بار دیگر وارد سیاست شدند. از زمان کناره‏گیری علمای مشروطه از سیاست، تا شکست جنبش ملی (1332)، فقط دو نفر از روحانیون، به نام‏های آیت‏الله سید حسن مدرس (وفات: 1315) و آیت‏الله ابوالقاسم کاشانی (وفات: 1341) به همراه سازمان سیاسی ـ مذهبی فدائیان اسلام، در امور سیاسی فعال بودند. دلیل حضور کم‏رنگ مذهب در عرصه‏های سیاسی، تا حدی به خاطر سیاست غیرمذهبی پهلوی بود که سعی بر جداسازی دین از سیاست داشت و تا حدی هم به خاطر بی‏اعتنایی و بی‏توجهی نسبت به سیاست، توسط مجتهدین برجسته‏ی آن زمان، به‏خصوص آیت‏الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی (وفات: 1315)، و آیت‏الله سید محمدحسین بروجردی (وفات: 1341) بود که دو مرجع تقلید مهم و برجسته در میان شیعیان ایران بودند.

ظهور مجدد مذهب در سیاست، در آن زمان جلوه‏ی دیگری داشت و بر خلاف اوایل قرن نوزدهم، این اقدام توسط رهبران مذهبی عالی‏رتبه انجام نشد. این پیدایش، به تدریج آغاز شد و در ابتدا به عنوان یک جنبش مذهبی مدرنیست، با گرایش سیاسی قوی محسوب می‏شد و رهبری آن را روشن‏فکران مذهبی غیرروحانی به عهده داشتند. حضور روحانیون در سیاست، تا انقلاب 1357، مبنای شخصی داشت. با این وجود، در طول جنبش مشروطه، بار دیگر در حمایت از سازمان‏های دموکراتیک و در مخالفت با استبداد رژیم حاکم ظاهر شد.

این کتاب قصد دارد حضور مجدد مذهب را در سازگاری اسلام و دموکراسی، در طول سال‏های 1332 تا 1379، مورد بررسی قرار دهد. این کار از طریق بررسی نظریات هفت نفر از اشخاص برجسته‏ای انجام می‏شود که افکار سیاسی ـ مذهبی و بحث‏هایی در مورد دوران قبل و بعد از انقلاب ایران داشته‏اند. از سه نفر از آن‏ها، مهدی بازرگان، علی شریعتی، و عبدالکریم سروش، می‏توان به عنوان روشن‏فکران مذهبی غیرروحانی و نوگرایان مذهبی نام برد. چهار نفر دیگر، جزء روحانیون بودند، که عبارتند از سید محمود طالقانی، مرتضی مطهری، محمّدحسین طباطبایی، و آیت‏الله خمینی. در این کتاب، ما به تحقیق این موضوع می‏پردازیم که آیا متفکران سیاسی ـ مذهبی هم‏عصر در ایران، در طی مبارزات ضد استبدادی خود، به صورت تئوری تلاشی برای منطبق ساختن اسلام و دموکراسی کرده‏اند. این موضوع سؤالاتی را در نظر مردم برانگیخته که عبارتند از: آیا ماهیت و نتیجه‏ی تلاش آن‏ها متفاوت از چیزی بوده که گذشتگان در انقلاب مشروطه در این زمیه به دست آورده‏اند؟ چطور آن‏ها متوجه شدند که برای تعقل بخشیدن به برداشت از دموکراسی تلاش کنند؟ آن‏ها مباحث خود را بر پایه‏ی چه اصل هنجاری یا شناختی قرار دادند؟ موضوع اصلی این کتاب، بعد تئوری مسأله‏ی اسلام و دموکراسی است. با این وجود، برای یافتن پاسخ در سخنان این متفکران، به سؤالاتی که ذکر شد باید متن سخنان آن‏ها مورد بررسی قرار گیرد. با این حال، بحث در مورد چنین مواردی به رویدادهای مهم و مرتبطی محدود خواهد شد که ارتباط مستقیم با تحول افکار آن‏ها داشته باشد و دلیل آن، به خاطر این است که مانع تبدیل این کتاب به یک تاریخچه‏ی سیاسی اجتماعی از ایران امروز شویم تا هیچ نقصی به وجود نیاید.

در اکثر آثاری که درباره‏ی انقلاب ایران در 1357 به وجود آمده، موضوع کلی و رایج، بنیادگرایی اسلامی بوده است. این موضوع، نتیجه‏ی انقلاب، یعنی تفوق تئوری ولایت‏فقیه، و یا توجه به اندیش‏مندانی بوده که شدیداً تحت تأثیر قرار گرفته‏اند و بررسی نظریات سیاسی دیگر را که مدت‏ها قبل رایج بوده وبا این تئوری تقارن زمانی داشته، مورد کم‏توجهی قرار داده‏اند. مثلاً افکار سیاسی مذهبی بازرگان، بر خلاف اهمیت وجود او به عنوان پیش‏گام در جریان روشن‏فکری مذهبی در ایران و حضور مهم او در ظهور مجدد مذهب در سیاست ایران، چندان مورد توجه قرار نگرفت. به‏علاوه، آثار بسیار زیاد دیگری هم با این تصور نوشته شدند که همه‏ی مخالفان مذهبی پیش از انقلاب و مخالفانی که خود را با مذهب تطبیق دادند، از نظریه‏ی حکومت علما حمایت کردند تا به نتیجه‏ی از پیش تعیین شده‏ی خود، که چشم‏پوشی از تنوع عقاید و اهدافی بود که در طول این قرن وجود داشت، برسند.

این کتاب نشان می‏دهد که جنبه‏ی دموکراسی تئوری حکومت، که توسط این هفت نفر ارائه شد، در نظر اکثریت آن‏ها، به اندازه‏ی جنبه‏ی مذهبی آن اهمیت داشت. به عبارت دیگر، هدف آن‏ها فقط تأسیس حکومت اسلامی نبود. آن‏ها ماهیت حکومت اسلامی را به صورت دموکراتیک به نمایش گذاشتند. بدون توجه به برداشت آن‏ها از دموکراسی، اهمیت تلاش متفکران قبل از انقلاب به‏خصوص، بر پایه‏ی این حقیقت قرار می‏گیرد که آن‏ها مردم ایران را برای یک دولت اسلامی آماده کردند و تعلیم دادند. هنوز یک سؤال باقی می‏ماند که اگر آن‏ها واقعاً ویژگی‏های یک دولت دموکراتیک را به مردم ارائه می‏دادند، پس چطور نظریه‏ی ولایت‏فقیه به برتری رسید؟ آیا در نظریه‏ی دولت دموکراتیک اسلامی آن‏ها نسبت به نظریات دیگر، نقصی وجود داشت؟

در هر حال، تقریباً دو دهه بعد از انقلاب 1357، موضوع دولت دموکراتیک اسلامی، توسط جریان تازه‏ای از روشن‏فکری اسلامی که شکلی از دولت اسلامی را تجربه کرده و در آن زندگی کرده‏اند، به پیش کشیده شده است. پیدایش چنین علاقه‏ی شدیدی به دموکراسی و مباحثاتی که این موضوع را در بر گرفته و کاملاً متفاوت از علائق نسل قبل است، این موضوع را اثبات می‏کند که بر خلاف این حقیقت که حدود یک قرن، اسلام شیعه تحت تأثیر تئوری غیر اسلامی حکومت، یعنی دموکراسی بوده، و بر خلاف تلاشی که در طول اکثر سال‏های این قرن، به طور تئوری و عملی انجام شد تا آرمان‏های خاصی از دموکراسی را معرفی کند، هنوز هم زمینه‏های زیادی در مورد تلفیق اسلام و دموکراسی وجود دارد که متفکران و اندیش‏مندان مذهبی به آن‏ها بپردازند. این موضوع نشان می‏دهد که وجود نظام پارلمانی و انتخابات عادی، الزماً یک حکومت دموکراتیک را به وجود نمی‏آورد. به عبارت دیگر، ایجاد یک دموکراسی آیین‏نامه‏ای در یک دولت اسلامی ممکن است یک ساختار سطحی از دموکراسی را به وجود آورد و سؤالات اساسی زیادی را بدون پاسخ بگذارد. به نظر می‏رسد این همان چیزی باشد که جنبش روشن‏فکری مذهبی بعد از انقلاب با آن روبه‏رو است و برای یافتن راه‏حل آن تلاش می‏کند.

به جز تحقیق عبدالهادی حائری در مورد تلاش‏های میرزا محمدحسین نائینی در زمینه‏ی تلفیق اسلام و دموکراسی مشروطه در سال 1285 ، هیچ تلاش دیگری برای ادامه‏ی گسترش این موضوع در میان متفکران مذهبی و فعالان سیاسی انجام نشده است. بنابراین، کتاب حاضر به بررسی نظریات تعدادی از اندیش‏مندانی می‏پردازد که در نیمهی دوم این قرن فعالیت سیاسی داشته‏اند. فصل اوّل به توضیح در مورد موضوعات خاص و مهمی می‏پردازد که در زمینه‏ی دموکراسی باید مورد بحث قرار گیرد. این فصل، بخش مرجعی را برای مقایسه‏ی تئوری‏های اسلامی که در فصل‏های بعد آمده، به وجود می‏آورد.

فصل دوم، به وضعیت این موضوعات در بافت‏های اسلامی می‏پردازد. فصل دوم آن دسته از عواملی را مورد بحث قرار می‏دهد که اندیش‏مندان مسلمان ایرانی و غیر ایرانی، معمولاً به عنوان معیارهای دموکراسی در اسلام به آن‏ها اشاره می‏کنند و غالباً بحث‏های خود را در مورد سازگاری و یا عدم سازگاری اسلام و دموکراسی، بر پایه‏ی آن‏ها قرار می‏دهند. فصل سوم درباره‏ی پیدایش مدرنیسم مذهبی شیعه و ظهور مجدد نیروهای مذهبی در سیاست ایران، در نیمهی دوم این قرن، به بحث می‏پردازد. این فصل مطالبی را ارائه می‏دهد که مربوط به بحث‏های سیاسی ـ مذهبی افراد خاص است که در فصل چهارم باید مورد بحث قرار گیرند. فصل آخر، به گسترش جریان روشن‏فکری مذهبی در ایران پس از انقلاب می‏پردازد که شامل اصلاحات مذهبی خاصی است که نتایج سیاسی مهمی را به دنبال داشته است. فصل آخر، نه‏تنها استقرار سیاسی مذهبی ایران امروز، که محصول ایدئولوژی اسلامی دهه‏ی 1940 و دهه‏ی 1350 است را مورد بررسی قرار می‏دهد، بل‏که به طور کلی یک بحث مهم و متفاوت و به‏ویژه یک شیوه‏ی متفاوت را درباره‏ی حکومت دموکراتیک مذهبی ارائه می‏نماید. این کتاب طوری به این موضوع می‏پردازد که ممکن است در میان متون شیعه، به خاطر تئوری پیچیده‏ای که دارد، بعد از تلاش نائینی برای تلفیق اسلام و دموکراسی، دومین تلاش جدی در این زمینه به شمار رود. این کتاب در زمینه‏ی وسیع‏تری از مدرنیسم اسلامی، تغییر الگوها را در بحث‏های روشن‏فکران مسلمان نشان می‏دهد.