تفاوت خدای فیلسوفان و خدای پیامبران در این است که خدای پیامبران را میتوان به دعا خواند، امّا دربارهی خدای فیلسوفان باید جدال و جنجال کرد. فیلسوفان همچون ریاضیدانانی که به حل معمایی ریاضی مشغولند، گره از کار فروبستهی خدا میگشایند. امّا پیامبران، همچون عاشقانی که با معشوقی نازنین نرد عشق میبازند، سخن از لطف و لطافت آن محبوب جمیل میگویند و دست مردم را در دستان نرم و پرنوازش او میگذارند. آن که حسین بن منصور حلاج میگفت که «معشوق همه ناز باشد، نه راز»، حق میگفت. خداوند، نه رازی است عقلستیز، که نازنینی است عشقپسند. و همین است راز آن که پیامبران، بر خلاف فیلسوفان، چنین مقبول خلایق افتادهاند و دل از خداجویان بردهاند.
دعا و نیایش، قبل از آن که ابزار زندگی باشند، ابزار بندگیاند و پیش از آن که خواهش تن را ادا کنند، حاجت دل را روا میکنند و برتر از آن که سفرهی نان را فراخی بخشند، گوهر جان را فربهی میدهند.
دعا فقط صحنهی خواندن دعا نیست، که عرصهی شناختن او هم هست. مونولوگ نیست، دیالوگ هم هست. سخن گفتنی دوسویه است و در این مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل میشود، هم شناخت. هم پالایش روح میشود، هم تقویت ایمان. هم دل خرسند میگردد، هم خرد. و چنین است که آدمی، به تمامیت خویش، در محضر تمامیتطلب ربوبی حاضر میشود و نه دستار، که سر را هم میبازد، و نه به اضطرار عاقلانه، که به اختیار عاشقانه میشکند.
عشق وافی است وافی میخرد
در حــریــف بــیوفــا مــینـنـگرد
معشوق، همهی وجود عاشق را از دل و جان و خرد میخرد و استیفا میکند و این سودای خوشعاقبت، در صحنهی پرصفای دعا صورت میگیرد که سیرابی سیرت و سریرت در اوست.
در دعا هم از نیاز عاشق سخن میرود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتیاج این، هم از اشتیاق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت، هم از معرفت؛ هم از توبه و انابت، هم از کرم و اجابت؛ هم از حاجات معیشتی و زمینی، هم از مطلوبات آرمانی و آسمانی؛ هم از تسلیم و هم از تعلیم. و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و آستین آن سخاوتمندانه فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد؟
سخنرانیهایی که در این دفتر، به همت گردانندگان نیکخواه «صراط» گرد آمده، پارهای از دروس هفتگی صاحب این قلم در بعضی از مساجد تهران بوده است که اینک به همین قلم، تنقیح و تحریر مجدد یافتهاند.
در آن «مبارکسحرها و فرخندهشبها» که «آه سحرخیزان سوی گردون» شود و «دعای شبخیزان در شکردهانان» درآویزد و «دعای گوشهنشینان بلا بگرداند» و «راه خلوتگه خاص» را به سالکی بنمایند و او را از «شعشعهی پرتو ذات» بیخود کنند و «باده از جام تجلای صفات» بدهند، آیا میتوانم امید ببرم که «نسیم سحری بندگی» مرا بدان محبوب برساند که «فراموش مکن وقت دعای سحرم»؟