سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
بسط تجربه نبوی
نوشته شده توسط صالح در ساعت 12:10 PM
 

بخشی از پیش‏گفتار کتاب

به نام خدا
در «قبض و بسط تئوریک شریعت»، سخن از بشری بودن و تاریخی بودن و زمینی بودن معرفت دینی می‏رفت و اینک در بسط تجربه‏ی نبوی، سخن از بشریت و تاریخیت خود دین و تجربه‏ی دینی می‏رود. به عبارت دیگر، این کتاب رویه‏ی بشری و تاریخی و زمینی وحی و دیانت را، بدون تعرض به رویه‏ی فراتاریخی و فراطبیعی آن، بل با قبول و تصدیق آن، می‏کاور و باز می‏نماید. و می‏کوشد تا توضیح دهد که شاهد ماورای طبیعت وقتی جامه‏ی طبیعت به تن می‏کند، و شهسوار ماورای تاریخ وقتی پا به میدان تاریخ می‏نهد، چه پیچش‏ها در اندامش می‏افتد و چه غبارها بر چهره‏اش می‏نشیند و ذاتیاتش در محاصره‏ی کدام عرضیات می‏افتند و اطلاقش تخته‏بند کدام قیود می‏شود.

این کتاب را «پیامبرنامه» نیز می‏توان نامید؛ چرا که سرا پا از بسط دین به تبع بسط تجربه‏ی درونی و بیرونی پیامبر حکایت می‏کند و وحی رسالت را تابع شخصیت رسول می‏شمارد. خاتمیت نبوت را مقتضی و موجب ختم حضور نبیّ در عرصه‏ی دین‏داری نمی‏گیرد، بر بر این حضور، به خاطر تأمین طراوت تجربه‏های دینی انگشت تأکید می‏نهد و عمده‏ی سخن در آن، مربوط به منزلت کانونی شخصیت بشری پیامبر در تشریع و تجربه‏ی دینی، و نقش ولایت او در تداوم دین‏داری است.

پیامبر عزیز اسلام، خود در تعریف هویت پیامبرانه‏ی خویش، به بلاغت تمام گفت که انسانی است برخوردار از وحی (إنّما أنا بشرٌ مثلکم، یوحی إلیّ ) و در این تعریف، انسانیت و اقتضائات بشریت خود را، دلیرانه بر آفتاب افکند و تصویری موزون از دو پاره‏ی خاکی و افلاکی خویش به دست داد و نبوت را مقتضی قهر بشریت ندانست و انسانیت را با الهام‏گیری و پیامبری سازگار آورد و از خاک‏منشی و زمین‏نشینی بیم‏ناکی و شرمندگی ننمود.

ای مبارک آن گلیم گل تو را

و ای خنک آن وصف مزمّل تو را

نه ملک بودی نه دل‏خسته ز خاک

ای بشیر ما بشر بودی و پاک

سنت عرفانی ما، سنگ تمام گذاشت و هر چه توانست کفه‏ی افلاکی و آسمانی ترازوی وجود پیامبر را سنگین‏تر کرد و بر فربهی جثه‏ی باطن او افزود و سایه‏ی زمینی او را در نور آسمانی وحی محو نمود و نیمه‏ی پیمبری را به فروکوفتن نیمه‏ی انسانی او برگماشت و خاک ساحل تاریخیت را به امواج دریای اشراق فرو شست، تا از پیامبر روحی بی‏تن و خورشیدی بی‏سایه و صورتی بی‏ماده و غیبی بی‏شهادت و تندیسی بی‏تاریخ و بی‏جغرافیا بر جا نهاد. چونان فرشته‏ای که از غیب آمده بود و به غیب‏الغیب پر کشیده بود. نهیب جگرشکاف مولانا از دل چنین قصابی برمی‏خاست که:

خر از این می‏خسپد این‏جا ای فلان

که بشر دیدی تو ایشان را نه جان

کار از این ویران شده است ای مرد خام

که بشر دیدی مر این‏ها را چو عام

تو همان دیدی که ابلیس لعین

گفت من از آتشم آدم ز طین

چشم ابلیسانه را یک دم ببند

چند بینی صورت آخر چند چند؟


بدین‏گونه، ادبیات دینی ـ صوفیانه‏ی ما از تشریح و تبیین پاره‏ی آسمانی شخصیت پیامبر اشباع شد و نبوغ و قریحه‏ی ده‏ها عارف باطن‏بین، طیّ ده قرن، گوهرهای غریب از دل دریای عرفان نبوی برآورد و آن‏چه جایش خالی ماند، شناختن نیمه‏ی خاکی وجود آن عزیز گلیم‏پوش و خاک‏نشین بود که در جمع می‏نشست و با خلق می‏زیست و زیر سقف تاریخ می‏خفت و در دریای فرهنگ عصر شنا می‏کرد و به زبان قوم سخن می‏گفت و معضلات محیط خویش را به سرپنجه‏ی تدبیر می‏گشود و در حالی که سر به آسمان می‏سود، گام بر زمین می‏نهاد. اینک این چهره‏ی پیامبر است که نسبتش با تلقی وحی و تجربه‏ی دینی و تشریح شرایع سخت ناشناخته مانده است و ثقل سنت ستبر عرفانی، آن را به مسأله‏ای نیاندیشیدنی بدل کرده است.

همسری با اولیاء برداشتن و انبیاء را هم‏چو خود پنداشتن و چشم ابلیسانه گشودن و صورت را فارغ از معنی دیدن و کار پاکان را قیاس از خود گرفتن و شیر را از شیر باز نشناختن، البته کبرفروشی و بی‏حرمتی و ابلهی است. لکن دانایی ناقص و تصویر شکسته و درک نامتوازن از اولیای حق داشتن و آنان را نه درختانی روییده و بالیده بر مزرع سبز عصر، بل مرغان باغ ملکوت افتاده در محبس تنگ خاک معرفی کردن نیز محض جهل‏فروشی و نابینایی و قدرناشناسی است. علم کلام جدید ما، امروز با ایراد عنصر بشریت و تاریخیت در دین و معرفت دینی و حیات رجال الهی، آگاهانه، بابی را در دین‏شناسی بر خود می‏گشاید که بر گذشتگان بسته بود و به توفانی وفا می‏کند که قرن‏ها بی‏وفایی و بی‏مهری دیده بود. «بسط تجربه‏ی نبوی» هم دوست دارد تا جهدی کوچک در این جهاد بزرگ تلقی شود.