پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
کشتی جامعه
نوشته شده توسط صالح در ساعت 6:39 PM
 


دین و دعوت
استاد محمّد قطب

بعد از خواندن این حدیث تصویری بس شگفت‌انگیز در ذهن آدمی ‌تداعی می‌شود... ‌کشتی که در این تصویر زنده تماشای، ‌روشن، ‌تعبیر پذیر، ‌ریبا و ابداع‌گرانه به عنوان تشبیه آمده است و همانا این حیات است که در امواج پر تلاطم به سیر و حرکت است و دمی ‌آرام نمی‌گیرد به محض این که رو به آرامش بیاورد تلاطم و حرکتی تازه آن را به حرکت در می‌آورد در این موجهای پر تلاطم هرگز سلامتی و آرامش و اطمینان به دست نمی‌آید مگر آنگاه که شخصی از رفتار و عمل خویش مراقبت کند و در راه مقصدش مدام بیدار باشد. ‌و جامعه بسان کشتی است... ‌ نیکان و فاسدان بی‌کسان بر آن نشسته‌اند بیداران و به خواب غفلت شدگان همسان هم در آن به سر می‌برند این کشتی همگان را در بر می‌گیرد و به‌سوی مقصد و جهتی بی‌انتها به پیش می‌تازد... ‌-این کشتی از سویی محکوم به تحمل موجهای پرخروش و تند باد‌ها و از سوی دیگر محکوم میل کشتیبان و هدفی است که به سوی آن می‌رود –در اثر موجها و ضربت‌های که پی در پی بدان می‌رسد گاه به سوی چپ می‌چرخد و گاه به جانب راست میل می‌کند و شاید احتمالاً به سمت جلو به راه خود برود و یا حتی در آب غرق شود... ‌

بسیاری از مردم که در حال مستی به سر می‌برند این حقیقت را فراموش می‌کنند و موقعیت خود را در کشتی حیات و یا در کشتی جامعه فراموش کرده‌اند و چنین می‌پندارند که مدام در خشکی و به صورت ثابت و بی حرکت قرار دارند و در جای خویش بدون نوسان و اضطراب میخکوب شده‌اند و بدین سبب است که طغیان و آشوب‌گری آنان را در چنگ خود می‌گیرد. ‌

آگر این مغرور و مستکبر به‌یاد آورد که کشتی زندگی آنها به حالت ثابت در نقطه‌ای بر خشکی نیست و برای همیشه در جایگاه خود باقی نمی‌ماند و سلطه و قدرتش جاودانه نیست بلکه کار او بسان سفر کوتاه در یای است که بر کشتی حیات اتفاق می‌افتد... ‌اگر این واقعه را به‌یاد آورد هرگز را عصیانگری و استکبار پیشه نمی‌کند و به غرور و خود بزرگ‌بینی‌گرفتار نمی‌شود و هیچ گاه به قدرت و تسلط نابابود شدنی خویش در مقام حقیقت جاویدان خداوندی نمی‌ایستد بلکه به سوی همان قدرت و همان منبع اصیل حقیقت که بر این هستی حاکم است باز می‌گردد و از او الهام می‌گیرد و از او ارشاد و هدایت می‌خواهد و در سمت و جهت راه و چراغی که برای هدایت مردم نهاده است به پیش می‌رود. ‌

این طاغی عصیان‌گر بیاد آورد که هیچ گاه به طور ثابت بر خشکی میخکوب نشده است بلکه به شتاب بر امواج اقیانوس می‌گذرد... ‌ و هر حرکت و نوسانی که در دریا پیش می‌آید بر کشتی او اثر می‌گذارد و سبب نا آرامی ‌و اظطراب او می‌گردد... ‌ اگر این همه را به‌یاد آورد هرگز نفس خویش را به شهوات و انحرافات تسلیم نمی‌کند و در عوض برای هر گام و حرکت خویشتن حسابی منظور می‌کند و هر حرکت را موشکافانه باز بینی می‌کند تا مبادا خود و دیگران را به خطر در اندازد... ‌اما این مستی و غفلتی است که سایه‌های خود را بر بشریت می‌افشاند... ‌

تنها آنان که ایمان آورده‌اند و تقوا پیشه کرده‌اند و خداوند شان را شناخته‌اند و به راه هدایت او رفته‌اند از این لغزش در امانند. ‌

رسول خدا(ص) از این غفلت که بر دل بشریت سایه می‌افکند و قلب مردمان را به تاریکی می‌کشاند آگاه بود مردم را برحذر می‌داشت و ایشان را با تصویرهای گوناگون از آن حجاب سیاه بر دل می‌نشست آشنا می‌کرد و یکی از شگفت انگیز ترین تصویر‌های او در این میان همین حدیث کشتی رونده بر دریای خروشان است... ‌

هنگامی‌ که زمینداران به خود می‌گفتند: ‌ما مالک زمین و هر آنچه در اوست هستیم. ‌

زمانی که سرمایه داران به خود می‌گفتند: ‌ما مالک کارخانه‌ها هستیم و تمامی‌کارگران این کار خانه‌ها بردگان ما به شمار می‌روند... ‌

آنگاه که کشیشان می‌گفتند: ‌ما ما لک همه‌ی حیات هستیم و تمامی‌رعیت بندگان ما شمرده می‌شوند... ‌

و چون دیگران –دیگر ستمگران –به خود چنین گفتند: ‌همه‌ی سخنانشان جز یک نتیجه چیزی به دنبال نداشت: ‌و ان سرنگونی کشتی، ‌خلل رسیدن به آن و غرق شدن تمامی‌سرنشینان آن از مالکان تا بردگان بود! ‌

به انقلابات پر تراکم و زلزله افکن که بر گستره زمین رخ می‌دهد بنگرید! ‌از آن گونه انقلاب‌ها که سر‌ها را از تن‌ها جدا می‌کند و سیل خون به راه می‌اندازد. ‌به جنگ‌های خانمان سوز و ویران ساز بنگرید که خشک و تر را به‌یکسان می‌سوزانند و زندگی را زهر آگین می‌کنند و این همان سر انجام حتمی‌و سیر طبیعی ضربت‌های دم بدمی‌است که پیکره‌ی کشتی را سوراخ می‌کند و آب را در آن جاری می‌سازد... ‌

آن جوان که مست غرور است و سیل شهوت‌ها او را به انحراف کشانده از جای بر می‌خیزد و به خویشتن می‌گوید! ‌کیست که در برابر من می‌ایستد و مانع از انجام کار می‌گردد؟ ‌هر چه بخواهم می‌کنم و کسی را بر من حق امر و نهی نیست! ‌مردم نیز او را به خود وا می‌گذارند! ‌تا فسق و فجور و فساد او جامعه را فرا بگیرد. ‌او را به سبب ترس مقامش یا از سر طمع بدین مقام رها می‌کنند زیرا که از زمره‌ی بزرگان و مال داران است. ‌یا رهایش می‌کنند بدین سبب که مقامش بی ارزش است و در عین حال انحرافش را ناچیز می‌شمارند و سر انجام راهش را هیچ می‌انکارند و بی اعتنا بدان می‌نگرند. ‌

و یا آن جوانی که در پی توجیه فسق و فجور خویش می‌گوید: ‌مگر من به تنهای می‌توانم بر جامعه اثر بگذارم: ‌آیا جز این است که من قطره‌ای از یک اقیانوس عظیم به شمار می‌روم؟ ‌پس بگذار قطره‌ای زهری باشد! ‌یک قطره چگونه می‌تواند اقیانوس عظیمی‌را به فساد دچار کند؟ ‌آیا بوسه‌ای زودگذر در آغوش کشیدنی پنهان و در تاریکی دور از چشمان دیگران یا ساعتی خلوت گذیدن و از هم لذت بردن می‌تواند بر جامعه اثر بگذارد و سبب فساد اخلاق شود؟ ‌! ‌و... ‌

لیکن خود را فراموش می‌کند... ‌و چشم پو شندگان از کردار او نیز فراموش می‌کنند... ‌او خود را فردی تنها در جامعه به تصور می‌آورد –قطره‌ای از دریای عظیم –خود را از یاد می‌برد و مردمان نیز او را از یاد می‌برند و هر کس که بدین گونه سخن گوید و قطره‌ای زهر بر در یا بیفزاید... ‌به‌یقین سر انجام تمامی‌‌دریا زهر آگین خواهد شد. ‌

و شاید این جوان بیش از اینها پر مدعای کند و به خود یا به مردمان بگوید: ‌آیا من به تنهای خواهم توانست جامعه‌ی فاسد را اصلاح کنم؟ ‌جامعه‌ای که سر به فساد گذاشته و همه چیزش به پایان رسیده است وگیرم که هم اکنون خود به تنهای از جنایت دست کشیدم، ‌راه شکیبای پیش‌گرفتم بر هوای نفس چیره شدم و اعصاب خویش را فرسودم... ‌سر انجام همه‌ی اینها چه سودی خواهند داشت؟ ‌به تنهای خواهم سوخت و اعصابم فرسوده خواهد شد و دیگران به لذت خود خواهند رسید و به عیش و نوش ادامه می‌دهند. ‌. ‌و شاید درست باشد! ‌

اما آن روز که نخستین آدمی‌راه فساد پیشه کرد و مردم او را به خود واگذاشتند چنین نبود! ‌هنگامی ‌که نخستین فتنه‌انگیز سر کشی کرد و در کشتی جامعه روزنه‌ای پدید آورد و کسی مانع او نشد. ‌هنگامی‌که نخستین خطا کار قانون شکن احکام عادات و سنت‌های جامعه را بر هم زد بدین گمان که به مردم زیانی نمی‌رساند و تنها محدوده‌ی خود را مخدوش می‌کند و آزاد است تا هر چه بخواهد در محدوده‌ی خود انجام بدهد. ‌. ‌آنگاه که سخن آن جوان فاسد درست در آید که... ‌چون جامعه بدان حد از فساد در آید که خود داری یک تن از کار فاسد نتواند جامعه را اصلاح کند و پالوده گی وجدان و ضمیر یک تن کار ساز نباشد و... ‌

در این هنگام است که قوانین الهی و سنت‌های طبیعی مصداق پیدا می‌کنند و سخن رسول خدا (ص)جامعه عمل به خود می‌پوشد... ‌جامعه از پا در می‌آید، ‌از هم می‌پاشد و کشتی در آب غرق می‌شود. ‌

چون دخترکی مغرور و ویرانگر دلها با غمزه سخن می‌گوید و راه رفتنش تحریک آمیز باشد و هر گوشه‌ای از تن خود را عریان کند و خود را در معرض تماشای این و آن بگذارد و نیروهای شهوانی آنان را تحریک نماید... ‌و به خود بگوید چه کسی می‌تواند مانع رفتارم بشود؟ ‌هر چه بخواهم می‌کنم و هیچ کس را توان آن نیست تا به من امر و نهی کند. ‌

مردم نیز او را به خود وا می‌گذارند! ‌

شاید در جهت توجیه کارش به خود یا مردم بگوید: ‌چه باید کرد؟ ‌آیا خواسته‌های نفسانی خود را خفه کنم و همچون کشیشان غریزه را در خود بکشم؟ ‌می‌خواهم آزاد باشم می‌خواهم از لذت‌های حیات بهره بر گیرم این حق من است این خواسته طبیعی را چگونه به دست بیاورم؟ ‌چگونه می‌توان آن را پاک شده به دست آورد؟ ‌مگر مردم به چشم خود نمی‌بینند جامعه فاسد شده و پیش از پیش در فساد و تباهی غوطه ور است؟ ‌اگر من به تنهای پاک شوم چگونه بتوانم زندگیم را ادامه بدهم؟ ‌از چه راه می‌توانم سهم مشروع لذت، ‌شادی معنوی دل و و لذت جسمی‌و لذت زندگی را به دست آورم؟ ‌آیا این من هستم که جوانان را به فساد می‌کشانم یا آنان خود یا آنان خود به دور فسادند؟ ‌آنان که خود‌گرگانی هستند و به شکار آن دختر ساده دل می‌روند که افسون و حیله‌هاشان را در نمی‌یابد و تورهای گسترده شان را حس نمی‌کند پس من در جامعه ‌یک استثنا نیستم و هرگز جوانان را از این راه و جریان –انحرافی –باز نمی‌دارم! ‌

ممکن است در سخن این دختر کلامی‌از حقیقت وجود داشته باشد. ‌اما نخستین با ر که او به فسق و فجور دست زد و مردم او را رها کردند این امر هیچ اساسی از حقیقت و درستی در بر نداشت. ‌در آن روزگار هنگامی‌که نخستین دختر با زیر پا گذاشتنتمام آداب و رسوم اخلاق و با به مسخره‌گرفتن تمامی‌ارزشها بدان هوس ورزید... ‌انگاه که او جایگاه خود را در کشتی سوراخ کرد و گفت این جایگاه من است و به هیچ کس ارتباطی ندارد که من چه می‌کنم و هنگامی‌که سخن آن دختر عملی شد و به صورت یک حقیقت در آمد... ‌و زمانی که جامعه تا اندازه به راه فسق و فساد رود که آن دختر در یابد لذت و تمتع مشروعی که باید از حیات خود ببرد در دسترس او نیست... ‌آنگاه است که سنت خداوند ی راست در می‌آید و نشانه‌های فروپاشی و اضمحلال آشکار می‌شود. ‌

نویسنده‌ای قلم به دست می‌گیرد و فساد و بد کاری را در چشم مردم زیبا وانمود می‌کند و چنین می‌گوید: ‌من آزادم تا هر چه بخواهم بنویسم این آزادی بیان و قلم است؟ ‌هر آنچه به نظرم آید می‌نویسم نه به کسی ارتباط دارد و نه کسی میتواند از آن جلو گیری کند و مردم نیز او را به خود وا می‌گذارند! ‌

وا می‌گذارند تا فساد را بروی زمین بگسترانند و زهر‌های خود را در نفس‌ها بریزد یا آنکه کارش را سبک و ناچیز می‌شمارند و با نگاه حقارت بار به آن می‌نگرند و چنان سرگرم وظیفه‌های زندگی می‌شوند که از او غافل می‌مانند و شانه‌ها را به منظور بی اهمیت بودن موضوع بالا می‌اندازند و می‌گویند مگر چه ربطی به ما دارد؟ ‌

این نویسنده به شهرت و معروفیت می‌رسد... ‌از ثروت‌ها استفاده می‌کند و در محافل معین نفوذ و محبوبیت به دست می‌آورد... ‌

و هیچ شگفت انگیز نیست که همچون بازرگانانی باشد که مواد مخدر و ناموس می‌فروشند و به شهرت و ثروت خود می‌اندیشند تا به آن برسند. ‌

موفقیت و پیروزی این یکی سبب فریب دیگر نویسندگان می‌شود و به سوی فساد و تباهی و جنایتشان می‌کشاند اما ایشان خود را مترقی می‌پندارند و دارنده‌ی پیامی‌مقدس می‌دانند که نابود کننده‌ی عادت‌های پوسیده جامعه‌ی کهنه و فذاهم آورنده‌ی مقدمات جاوعه‌ی جدید است. ‌

شاید نویسنده‌یا صاحب نشریه‌ای به هر دری بزند تا جنایت خویش را توجیه کند و آن را در نزد مردم طبیعی جلوه دهد و بگویه: ‌چه کنم؟ ‌مسمومیت تمامی‌فضا را انباشته است کتاب خوانان دیگر به خواندن مطالب ادبی و سخن‌های پاک و روشن روی نمی‌آورند آنان به خواندن نشریات جنسی و داستانها و اندیشه‌های از این دست خو‌گرفته‌اند و مطالب دیگر جز این گونه دستاورد‌ها مؤثر نیست. ‌فض کنید نشریه‌ای ارزشمند منتشر کردم حال چرخ زندگیم را چگونه بچرخانم؟ ‌چه کسی نوشته‌های آن را خواهد خواند؟ ‌هزینه‌ی این کار از کجا به دست می‌آید؟ ‌آیا به چنین کاری دست زدن چیزی جز خودکشی می‌تواند باشد؟ ‌آیا جز این است که ساده لوحی و خامی‌مرا نشان می‌دهد! ‌یا یک دیوانگی به حساب می‌آید که هیچ عاقلی بدان دست نمی‌زند؟ ‌از سوی دیگر یک نویسنده‌یا یک نشریه در مقابل جریان مسموم جامعه تا چه حد می‌تواند کارای داشته باشد؟ ‌آیا بجز شماتت دیگران و سرشگستگی به دلیل عدم موفقیت و ورشکست شدن اثر دیگری خواهد داشت؟ ‌

شاید این سخن درست باشد! ‌

اما روزی که نخستین نویسنده مردم را به فساد و تباهی فرا خواند و آنان او را به خود واگذاشتند چنین نبود آن روز که مردمان شانه‌های خویش را به نشانه‌ی بی مبالاتی تکان دتدند و گفتند به ما چه ربطی دارد؟ ‌

آنگاه که کار بدان جا رسد... ‌زمانی که‌یک نویسنده متعهد می‌بیند مردم آثار و نوشته‌هایش را نمی‌خوانند و او را تشویق نمی‌کنند یا نشریه‌ای که منتشر می‌کند کسی از آن استقبالی به عمل نمی‌آورد... ‌روزی که‌یک نشریه‌ی پاک و ارزشمند نتواند به زندگی مطبو عاتی خویش ادامه دهد... ‌آنگاه است که کشتی حیات از آب پر می‌شود و از بسیاری عیب به سوی اضطراب و بی ثباتی می‌رود... ‌و قانون و سنت خداوندی که برروی زمین حکم فرما است بر او جاری می‌شود و سقرط آن را اعلام می‌کند. ‌

پدری که بخوردار از شخصیتی ضعیف است و زن بر او تسلط دارد یا سست مایگی و لذت‌های مادی و عیش و نوش بر او چیره است... ‌فرزندان خویش را بدون نظارت و مراقبت رها می‌کند تا هر چه بخواهند بکنند و چنین می‌گوید: ‌انان فرزندان من هستند و من آزادم تا هر گونه بخواهم رفتار کنم و با آنان مماشات داشته باشم و هیچ کس را با ما حق امر و نهی نیست! ‌

مردم نیز او را به خود وا می‌گذارند... ‌و یا از سر تملق و چاپلوسی و یا به سبب بی مبالاتی به جریان او می‌نگرند و تأثیر کردارش را بر جامعه دست کم می‌گیرند و می‌گویند: ‌سرانجام خود به زیان‌گرفتار خواهند آمد و هیچ ربطی به ما ندارد! ‌

فرزندان او در نبود قانون و مقررات خوش گذرانی می‌کنند... ‌

خوش گذرانی از جهت بی قید و بند بودن و سر پیچی از ظابطه‌ها و مقررات و زیر پا نهادن آدایب و رسوم و اخلاق اجتماعی و... ‌

و از به پستی در افتادن و سقوط کردن لذت می‌برند و به خوشی می‌رسند و این استمناء و لذت جوی بی تردید از برای طبایع و مزاجهای منحرف و شخصیت‌های دگرگونه و ناهنجار است! ‌زیرا روشن است که فرد ناهنجار و ناقص هنگامی‌که از راه صواب به کمال نرسد و جهت سالمی‌را برای تکمیل شخصیت خود نپیماید میل به انحراف می‌کند و جهت سقو ط را در پیش می‌گیرد و راه منحرفانه را راهی سالم می‌پندارد و احساس می‌کند که در این راه منحرف «میوه‌اش» رسیده و به دست آمده است و لذت بردن و تشخیص دادن خوب از بد در همین راه کسب می‌گردد. ‌

بی تردید این گونه لذت بردن و خوشی کردن جوانان و فرزندان دیگر را می‌فریبد و به چنین راهی می‌کشاند... ‌آنان در این راه لذت مورد نظرشان را می‌یابند و رشد و نمو منحرفانه و گزینش افراد و دوستان را با این ملاک ارزیابی می‌کنند ودر پایان روح تمرد و عصیانگری سرپیچی از حدود و مقررات و اخلاق خانوادگی و زیر پا نهادن حرمت پدر و مادر را در ان می‌دمند... ‌. ‌پسر به پدر خود می‌گوید تو مرتجع و عقب مانده‌ای پا را زا حدود خویش فراتر می‌گذارد و می‌گوید: ‌آیا می‌دانی که من کیستم که روبروی تو ایستاده ام... ‌؟ ‌؟ ‌من کودک نیستم همچون تو مردی هستم من مسؤل خویشتن هستم می‌خواهی با این پولی که به من می‌دهی به راه تو برم؟ ‌هرگز نخواهی توانست تو مجبوری خرج زندگی مرا بدهی و به هیچ صورت قدرت دخالت در مسائل مرا نداری من خود سود و زیان خویش را در می‌یابم با ذهنی تازه و باز شده از بندها و بگونه‌ای متامل زندگی می‌کنم هر آنچه را که در جامعه می‌گذرد می‌دانم و نسبت به آن آینده نگری می‌کنم... ‌به سمت جلو می‌نگرم... ‌پس تو هیچ گونه حاکمیت و قدرتی بر من نداری! ‌

و دختر به مادر می‌گوید: ‌در کجا زندگی می‌کنید! ‌شما با ذهن پوسیده‌ی نسلهای گذشته... ‌نسلهای عقب مانده... ‌وواپس‌گرا به سر می‌بری! ‌... ‌اما من با ذهنی باز و رها می‌زیم از من چه می‌خواهید؟ ‌آیا گمان می‌برید که بر کار من ناظرید و می‌توانید از کارهایم جلو گیری کنید؟ ‌آیا قیومیت شما بر من می‌تواند ما را از راه باز دارد؟ ‌این من هستم که قیوم خویشتن هستم و بر اخلاق و کردار خود ناظرم! ‌اخلاق در لباس و پوشیدن و کناره‌گرفتن از جامعه نیست! ‌چه پیش می‌آید اگر من بازوان خویش را برهنه کنم و پاهایم را هویدا سازم اگر گوشه‌ای از سینه خویش را باز بنمایم؟ ‌آیا از تن من چیزی کاسته می‌شود؟ ‌و اگر جوانان در اره و خیابان به من نگریستند و یا متلکی گفتند چه پیش خواهد آمد؟ ‌آیا زمین ویران خواهد شد شما با ذهنی خشک و بست نگاه می‌کنید! ‌از مفهوم دگرگونی و تکامل حیات هیچ نمی‌دانید! ‌در هر حال اراده‌ی این کار با من است من خود تصمیم گیرنده هستم و کسی را بر من حق امر و نهی نیست! ‌

پدران و مادران با دیدن این ماجرا‌ها می‌نالند و شکوه می‌کنند. ‌شکایت از عصیان فرزندان و این که دیگر نمی‌توانند آنان را به راه راست باز‌گردانند! ‌می‌گویند چون جامعه فاسد است فرزندان ما فاسد و عصیانگر شده‌اند! ‌شاید این سخن درست باشد! ‌

آما آنگاه که نخستین نسل از فرزندان به فساد‌گرویدند و پدران آنها را به خود واگذاشتند تا فاسد شوند کار بدینسان نبود! ‌

هنگامی‌که چنین وضعی پیش آید... ‌وقتی فرزندان از بندها برهند و انظباط را نادیده بگیرند؛ ‌پدران و مادران نمی‌توانند رفتار آنها را به نظم در آورند و آموزگاران هم بر ایشان چیرگی نخواهند یافت؛ ‌زیرا این پدران و مادران بودند که کار تربیت آموزگاران و مربیان را بی اثر کردند... ‌و بدین گونه است که سنت و آیین گذشته به کناری می‌رود و مجازات حتمی‌روی می‌دهد و این جا است که کشتی از بسیاری سوراخهائی که در آن ایجاد شده و عیبی در آن راه‌یافته است به تمامی‌غرف می‌شود! ‌

دانش‌آموز در امتحان راه تقلب را در پیش می‌گیرد و کار خویش را چنین توجیه می‌کند: ‌هر چه بخواهم می‌کنم و کسی را یارای آن نیست تا مرا از کارم باز دارد. ‌

مردمان نیز او را به خویش وا می‌نهند! ‌



از سر دلسوزی با آینده‌ یا از روی نا چیز انگاشت گناهش او را به خود وا می‌گذارند! ‌دانش آموز هم به کلاس بالاتر میرود از این قبولی لذت می‌برد! ‌یک قبولی ساده و بی دردسر... ‌این پذیرفته شدن دیگران را می‌فریبد... ‌آنان که نیز همچون او در پی برهم زدن نظم و مقررات گام می‌زنند تمام سال را به خوشگذرانی و بیکاری و ولگردی در خیابانها سپری می‌کند؛ ‌چونان سگان بی صاحب در پی دختران می‌افتند... ‌سپس در هفته‌ی پایان سال تقلب‌ها را برای امتحان آماده می‌کنند –دیگران –آنان که در کار خود شرافتمندند در می‌یابند که حقشان پایمال شده است! ‌چه تمامی‌سال را به تلاش و بی خوابی گذرانده‌اند و اما با همهی کوشائی و درست کاری و نشاط بدان درجه از پیروزی تقلب کنندگان هم دست نیافته‌اند؟ ‌

لاجرم ایشان خود را از نشاط و کوشش در راه کار و علم کنار می‌کشند و به سلک حیله‌گران و متقلبا ن در می‌آیند! ‌

پس خواهی دید کارمندی که در سر وقت مقرر درسر کار خویش حاضر می‌شود و در پایان وقت اداری دست از کار بکشد –بدان شرط که به هنگام حضور و غیاب به شدت از او مراقبت نشود –در تمامی ‌مدت ساعات اداری کاری از او ساخته نیست! ‌

پس خواهی دید که مهندسی که استاندارد‌های امور ساختمانی را که به درستی به کار برده شده‌اند نمی‌پذیرد و یا استاندارد‌های درست و کامل مربوط به امور بهداشتی را مورد توجه قرار نمی‌دهد اما اگر دست در جیب خود کردی و حق و حساب او را پرداختی بدون کمتریت توجه به شرایط استاندارد‌های یاد شده کار تو را قبول می‌کند! ‌

و بنا بر این طبیبی که می‌تواند با یک بار معاینه بیمار خود را کاملاً معاینه کند معالجه و رفت و آمد بیمار را چنان به درازا می‌کشاند تا برای هر بار معاینه ویزیت جدیدی بخواهد و پول بیشتری بگیرد. ‌و همچنین در پی او کارخانه‌ی داروسازی که با او همکاری دارد یا وارد کنندگان دارو برای در آمد بیشتر و به جیب زدن پول بیشتر می‌کوشند و... ‌همه فریبکار

تمامی ‌اینان همان دانش آموزانی بودند که مردم انها را به خود وا نهادند و در باره شان غفلت کردند. ‌

آنگاه چونان فریبکاران به صورت یک داد و ستد عادی در آیند پس جامعه به سقوط دچار خواهد شد و به پرتگاه نیستی در خواهد افتاد! ‌

کارمندی که رشوه می‌گیرد... ‌. ‌به خود خواهد گفت: ‌چه کسی حق دارد بر کار من خرده بگیرد؟ ‌هر انچه خود بخواهم می‌کنم اختیار کار خود را دارم و کسی را بر من حق امر و نهی نیست! ‌مردم نیز سخنی نمی‌گویند و او را به خویش وا می‌نهند. ‌

به خویشش وا می‌نهند زیرا به سودی که به وسیله‌ی او به دست می‌آورند سخت نیاز مندند. ‌و یا از سر ترس رهایش می‌کنند و همینطور اگر از صاحب منصبان و وجیه الملکان باشد. ‌آن رشوه خوار سود‌های کلان می‌برد... ‌و ثروت عظیم و آسان و راه به چنگ آوردن پول تضمین شده را می‌یابد... ‌

این گونه ثروت را به چنگ آوردن کارمندان دیگر را می‌فریبد و ایشان را به سوی رشوه خواری می‌کشاند... ‌انان از این آبشخور پستی و سر چشمه‌ی پلیدی می‌نوشند و در خون نیازمندان در می‌غلتند. ‌

موج شدید رشوه خواری به بالاترین حد خود می‌رسد... ‌تا بدانجا که تمامی‌کارها به دست رشوه خواران صورت می‌گیرد و دیگر درها بر صاحبان حق بسته می‌شود. ‌

شاید هم کارمندی به دستو پا افتد ت جنایت خود را توجیه کند و رشوه خواری را به خود یا به مردم بقبولاند و کار خود را بدینگونه جلوه دهد: ‌مگر تنها من رشوه می‌گیرم؟ ‌مگر تنها من مفاسد را ترویج می‌کنم؟ ‌فرض کنیم که من به تنهای از پستی‌ها و پلیدیها دست شستم... ‌آیا کارها و مصالح مردم روبراه و در‌ها بر انان گشوده خواهد شد؟ ‌آن چه پیش خواهد آمد تنها این است که خود را از در امد آسان و راحت محروم می‌کنم و از آن پس در فقر همواره به سر خواهم برد من که صاحب چند سر نان خور و دارای زن و بچه هستم همیشه در تهی دستی روزگار خواهم گذراند. ‌

اما روز نخست که رشوه خواری آغاز شد چنین نبود. ‌مردم باچشم پوشی و اغماض کردن، ‌ بیشتر رشوه خواران را با این کار تشویق و ترغیب کردند. ‌

و چون کار بدینجا رسید... ‌چون رشوه خواری اصل بشمار آید و پاکی و امنتداری یک حالت غیر عادی و استثائی قلمداد شود... ‌آنگاه است که بزرگترین اضطراب و تکانهای زازله افکن بر پیکره‌ی جامعه خواهد رسید و ان را از ریشه بر خواهد کند. ‌و دیری نخواهد پائید که از هم بپاشد و به دره‌ی سقوط و انحطاط واژگون شود... ‌

سخن رسول خدا (ص)و پند و حکمت او راست بود که فرمود: ‌

(آنچه بسیار مستی بیاورد اندکش نیز حرام خواهد بود... ‌)

(امر به معروف و نهی از منکر کنید پیش از آنکه دعایتان مستجاب نشود... ‌)

داستان کشتی و دو حکایتی که گذشت یکجا به‌یاد می‌آورد و افزون بر این مفاهیمی‌دیگر را بدان می‌افزاید که شایسته تدبیر و اندیشه است... ‌نخستین مطلبیکه در این حکایت نظر را به خود جلب می‌کند این است که رسول خدا (ص) سرنشینان کشتی را بر حسب موقعیت اجتماعی –جماعتی را بالا دست و جماعتی را فرو دست –و طبقه ثروتمند و طبقه‌ی تهی دست؛ ‌متواضعان و درویشان ظاهر سازان و خود نمایان... ‌تقسیم نکرد. ‌و اربابان را بزرگان جماعت بشمار نیاورد و توده‌ی مردمان را در مقام تهی دستان و بی ارزشان جماعت قرار نداد... ‌اینسان تقسیم بندیها از پیامبری که حکمت و پند خداوند را بر زبان آورد و رسالت پروردگار را به مردمان عرضه داشت هرگز و هیچگاه دیده نشد. ‌

بزرگان و زعمای خود بر حسب سرنوشت خداوند و پیامبرش آنان اند که حدود احکام خداوندی را پاس می‌دارند آن کسانند که حدود شریعت را جاری می‌کنند و آنان که به هدایت و رهنمون خداوند رستگاری یافته‌اند. ‌حال مقام و پایگاه اجتماعی اینان هر چه می‌خواهد باشد. ‌نیرومندی و توان حقیقی نه از میان جهان مادی‌گرفته می‌شود و نه از ارزشهای عالم خاکی به دست می‌آید از عالم ملکوتی بریده و گسسته است؛ ‌بلکه این همه از نعمت پروردگار و ایمان و باور و بر اساس قدر دانی و شناخت در جات ایمان با اوست. ‌

و لاتهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین

«خود را ناچیز نینگارید به خویشتن اندوه راه ندهید اگر شما از زمره‌ی ایمان آورندگانید.»

اما آنان که حدود خداوندی را پاس نداشتند فرو افتادنداینان عصیانگران و منحرفانند که عصیان و انحرافشان از هر سو روشن است بی آنکه به مرتبه‌ی ظاهری و مقام ساختگی آنان در اجتماع کار داشته باشیم زیرا این پایگاه اجتماعی هیچ ارزش و اعتباری ندارد و نمی‌تواند آدمی‌را از عذاب خداوند ی برهاند یا اورا از انحراف بدور دارد و بلکه نه در جهان زمینی می‌تواند کار ای داشته باشد و نه قادر است از اجرای به موقع قوانین الهی و سرانجام حتمی‌آن جلوگیری کند! ‌مثلاًهنگامی‌که کشتی از بسیاری بار گناه و فساد غرق می‌شود اربابان نمی‌توانند به توده‌ی مردمان بگویند: ‌اینک شما غرق شوید تا ما از غرقاب برهیم! ‌و اینجا است که رسول خدا (ص)از مؤمنان نگاهدارنده‌ی حدود و احکان خدای می‌خواهد تا باز دارندهی کسانی باشند تا پاسدار احکام نیستند وظیفه‌ی شان به پیروزیهای ظاهر فریب اجتماعی محدود نمی‌کند بلکه خواستار پیروزی حقیقی و مرتبه‌ای بلند برای کشتی حیات و جامعه است تا بدانجا که ایمانشان استوار و پابر جا است و قدرتی حقیقی و نیرومند بشمار می‌روند قدرتی که دست جنایتگران را می‌بندد و بازدارنده‌ی کسانی می‌شود ک احکام را بازیچه‌ی خویش قرار داده‌اند این است مأموریت مؤمان که بایست بدان آگاه باشند وبی توجه به موقعیت طبقاتی ثروتمندی یا تهیدستی ریاست یا مرئوسی و... ‌ آن رل بنگرد زیرا این ارزشها نمی‌توانند به آزمون‌ گرفته شوند. ‌

مطلب دوم که از حکایت بر می‌آید همانا وجه اشتراک در مصلاحت‌های جامعه است هر چند که به ظاهر این مصلحت‌ها گونه گن جلوه کند. ‌تمامی‌مثال‌های که پیش از این آوردیم به‌گرداگرد یک محور می‌چرخند که معنای ان در حدیث رسول خدا پیداست... ‌آنان –کارمدان –منافعی در دسترس خود دارند که-به حساب دیگران –بدست می‌آورند و می‌خورند. ‌اگر جامعه ایشان را در چنین وضع برای مدتی به حال خود بگذارد بی تردید از این سکوت جامعه در سمت تلاش و زحمت اندک و بدست آوردن وسایل شهوت و لذت و روزی آسان و راحت سود می‌برند. ‌

اما پس از گذشت زمانی دیر یا زود فساد در همه جه دامن می‌گسترد کشتی به اضطراب و تلاطم روی می‌آورد و سر انجام به غرقاب می‌افتد... ‌و به هنگام غرق شدن هم ستمکاران را باخود می‌برد هم ستم دیدگان را. ‌بنا بر این در پایان کار تمامی‌هدف‌ها یکی است و خطرها از برای همگان است... ‌و بدینگونه نیست که سودها و کارها جنبه‌های فردی داشته باشد. ‌هر گونه سود به همه میرسد و هر خسران دامنگیر همگان خواهد شد... ‌هیچکس نخواهد توانست از بار وظیفه شانه خالی کند. ‌

اینجه پرسشی در باره‌ی این آیه برانگیخته می‌شود. ‌

ای‌گروه مؤمنان به خویش باز آئید آگر شما هدایت یافتید گمراهی گمراه شدگان شما را زیانی در بر نخواهد داشت مائده 105

این گونه ابهام و حیرت‌ها برای خود مسلمانان صدر اسلام هم پیش آمد خلیفه نخستین بپا خواست به مفهوم درست کلمه مسلمانان را راه نمد و گفت: ‌(ای مردم شما این آیه را می‌خوانید... ‌و من خود سخن رسول خدا را شنیدم که گفت: ‌اگر مردم ستمکاری را به ستم‌گری دیدند و اورا از کارش باز نداشتند زود خواهد بود که مجازات خداوندی دامنگیر آنان شود . ‌

آری بر شما است که به خود باز آئید؛ ‌بر شما است که به زیست گاه خود بپردازید و به دیگر جامعه‌ها و یا افراد غیر مسلمان کار نداشته باشید. ‌چه هر آنگاه که شما راه هدایت و دوستی رایافتید زیان ایشان بر شما کار ساز نخواهد بود. ‌اما کار و کردار مسلمانان جوامع اسلامی‌ به گونه‌ی آن جوامع بیگانه نیست و حکم آن چیزی دیگر است. ‌

کار و کردار افراد در جامعه اسلامی‌به مثابه‌ی مرگ و زندگی تلقی می‌شود سود و زیان جمع و سود زیان خود را بداند و منافع جمع را با منافع خویش یکسان شمارد و فوراًاز کار ستمگر جلو گیری کند حال ستم او هر چه باشد خواه برای خود تقاص بگیرد خواه برای جمع و بدین ترتیب تمامی‌جامعه در امان و رستگاری خواهد بود و اگر نهی از ستم از سر ترس یا طمع کاری و یا بی ارزش شمردن ستم باشد... ‌در این میان بلای عظیم در جمع فرو خواهد آمد و همگان را غرق خواهد ساخت. ‌

به سبب وحدت و اشتراک مافع فرد و جامعه میان آنان پیوند برقرار می‌شود پیوند‌های خلل ناپذیر و ناگسستنی بسان سر نشینان کشتی یا کشتی از آسیب در امان است یا غرق خواهد شد پس چگونه ممکن است که برخی برهند و بخی غرقه شوند یا برخی برخی دیگر را ناچیز و بی ارزش بینگارد؟ ‌این همبستگی و پیوندی که بر پایه‌ی اشتراک منافع فرد و جمع بوجود می‌آید خود سودمند است که پیوند امر به معروف و نهی از منکر را نیز با خود خواهد داشت پیوند ایمان به خداند را پیوند تعاون بر اساس تقوا و نیکی، ‌نه پیوند بر اساس گناه و دشمنی و ستمکاری. ‌

از آنگونه پیوند‌ها که فردایش کسی نگوید: ‌میان من و آن دیگر چه رابطه‌ای است؟ ‌هر چه دلخواه اوست انجام دهد؛ ‌و نگوید چه ارتباطی با من دارد من هرگز در کار او دخالتی نخواهم کرد! ‌و یا دیگری در باره‌ی او بگوید به من چکار داری؟ ‌هر چه بخواهم می‌کنم تو در کار من دخالت نکن! ‌

این هرگز پذیرفتنی نیست! ‌کارها و مسائل جامعه با این شیوه‌ی برخوردها هیچ گاه دوامی‌نخواهد داشت... ‌می‌بایست بیداربود و غفلت دیگران را یاد آوری کرد و برادرانه کار اشتباهشان را هشدار داد. ‌منظور سخن این نیست که جامعه تبدیل به عرصه‌ای برای ستیزه‌ها و کشمکش‌ها و درگیری‌هاباشد! ‌نه هرگز پذیرفتنی نیست! ‌این گونه برخوردها مقصود راه ما نیست! ‌

چه کسی بهتر از آن کسی است که به راه خدافرا بخواند و کار نیک پیشه کند و آنگاه بگوید من از زمره‌ی مسلمانانم؟ ‌نیکی‌ها و بدیها یکسان نیستند کارها را با بهترین شیوه‌ها براه‌اندازید پس اگر چنین کنید آنکه با شما دشمنی می‌ورزد از در دوستی و صمیمیت در خواهد آمد. ‌فصلت 34-33



دعوت در راه پروردگار خویشتن را با حکمت و پند نیک توأمن کن نمل 46

این است راه... ‌

همانا پیوند‌ها بر پایه‌های مهربانی و محبت است نه بر پایه‌ی بغض و کینه توزی پند و اندرز از این چشمه می‌جوشد... ‌من برادر خویش را پند می‌دهم زیرا او را دوست می‌دارم و نیکی او را خواستارم می‌خواهم او را دستگیری کنم تا در آتش فرو نیفتد بدینسان او پند مرا می‌پذیرد چون مرا دوست می‌دارد و از پاکی و درستی نیتم آگاه است. ‌

اما مچ بدکاران را‌گرفتن با آنکه نشانه تنبیه و خشونت را با خود دارد نباید در بردارنده‌ی تمامی‌چیزها باشد! ‌بلکه این در شمار آخرین راه و وسیله‌هاست انگاه که تمامی‌راهها بست شود و وسیله‌ها بی اثر شود و تنها این راه بماند! ‌

شاید کسی از سر خیر خواهی سخن آن جوان خودسر و دختر نادان را بر زبان براند که:مگر من به تنهای می‌توانم به اصلاح جامعه برخیزم؟ ‌گیرم که مؤمن باشم و کار نیک پیشه کنم و کشتی را از غرقاب برهانم؟ ‌

نه این سخن درست نیست! ‌هنگامی‌که تو در جامعه‌ای قرار‌گرفتی که در حال سقوط و تباهی است و کشتی آن زود است که به غرقاب در افتد هرگز به تنهای نخواهی توانست آن را از سقوط نهای و غرق شدن برهانی و هرگز نخواهی توانست از مهلکه رهایش سازی. ‌

آری! ‌ اما می‌توانی خویشتن را مصون بداری! ‌

حتی در آن هنگام که قانون خداوندی به حقیقت در آید و بلای حتمی‌در می‌رسد... ‌حتی آنگاه که حکم حق الهی جاری می‌شود و کشتی در هم می‌شکند... ‌

حتی در آن حالت... ‌چه بسیار تفاوت است میان غرق شدن این یا آن کس. ‌

یکی در فسق و فجور غرق می‌شود و راه به دوزخ می‌برد. ‌

و دیگری به سوی بهشت می‌رود زیرا شهید است. ‌

چه کسی حاضر است روز واپسین را به دنیا بفروشد؟ ‌در حالی که می‌تواند به هنگام غرق شدن بهشت را برای خود باز خرد یا آنکه آتش دوزخ را به دست آورد؟! ‌




:


 
 


گشت ]
پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
سخنی مهربانانه
نوشته شده توسط صالح در ساعت 6:21 PM
 

اندیشه
بهمن نیرومند / برگردان: علی‌محمد طباطبایی

عبدالکریم سروش اندیشمند دینی ایرانی با نظریه‌ی خود مبنی بر این که قرآن انعکاسی از خودآگاهی تاریخی و نارسایی انسانی نویسنده‌اش محمد است باعث رنجش و تحریک بنیادهای محافظه‌‌کاران در حکومت دینی شده است.
مطابق با نظریه‌ی اندیشمند دینی ایرانی عبدالکریم سروش نه خداوند که محمدِ پیامبر نویسنده قرآن است. سروش از جمله اندیشمندان اصلاح‌طلب است که قرآن را نه به عنوان کلام ناب خداوندی بلکه پیامی که با وساطت پیامبر ابلاغ شده است می‌داند. این تعبیر البته می‌تواند بسیاری از مسائل موجود در اسلام امروزه را حل کند، اما در محافل محافظه‌‌کار شدیداً ناخوشایند است.


البته نظریه عبدالکریم سروش تازه نیست. در طی تاریخ ۱۴۰۰ ساله اسلام پیوسته جریانات متعدد و معدود عالمان الهیات وجود داشته که [نگارش] کتاب مقدس مسلمانان را به پیامبر نسبت داده‌اند. در زمان ما نیز نمایندگان صاحب نام اسلام اصلاحگرا وجود دارد که با این برداشت که قرآن به طور مستقیم از خداوند نازل شده است موافق نیستند. آنچه دراین جا جدید است این که اکنون پیامدهای گسترده‌ای که ازاین نظریه ناشی می‌شود پیوسته با وضوح بیشتری به نام برده می‌شود و سروش دقیقاً همان را انجام می‌دهد.

سروش با قاطعیت با برداشت مرسوم مبنی بر این که محمدِ پیامبر فرستاده [خداوند] است، مخالف است، قرائتی که مطابق با آن محمد وحی خداوندی را دریافت کرده و آن را با همان محتوا و همان واژه‌ها بشارت داده است. این نگرش خصوصیات فردی پیامبر را تا حد یک ابزار بدون اراده خداوند پائین می‌آورد. در دیدگاه سروش این محمد است که قرآن را نوشته. همانگونه که یک شاعر با ویژگی‌های فردی، زبان و سبک نگارش مخصوص به خودش یک الهام هنرمندانه را شکل بخشیده و آن را به قالب کلمات و به عنوان یک شعر در می‌آورد، محمد نیز وحی خداوندی را گرفته، آن را عمل آورده و با واژه‌های خودش [به مردم] اعلام کرده است. البته در این دیدگاه تفاوت بزرگی میان یک شاعر و پیامبر و به همین ترتیب میان الهام هنرمندانه و وحی الهی وجود دارد. سروش می‌گوید که محمد برگزیده‌ای است که خداوند او را برای ابلاغ پیامش انتخاب کرده، اما در هر حال چون او یک انسان است، تابع تمامی محدودیت‌هایی است که زمان و مکانی که درآن زندگی کرده و روزگار می‌گذرانیده بر او تحمیل کرده است.

مأموریت محمد این بود که الهامی که فراتر از ادراک و قدرت استنباط آدمی قرار داشت را به انسان‌ها برساند. در واقع او می‌بایست آنچه برای ما غیر قابل ادارک بود را درک پذیر و آنچه نامتناهی و غیر قابل فهم بود را فهم پذیر سازد. او البته این مأموریت را به ناچار فقط می‌توانست از طریق زبانش، ادراکش و توانایی‌های انسانی‌اش که مشروط به تاریخ‌اند و با محدودیت‌ها و نارسایی‌های بشری به طوراجتناب ناپذیری همراه هستند به انجام رساند. به عقیده سروش چنین واقعیت گریز ناپذیری در واقع توضحی است برای اشتباهات و تناقضات موجود در قرآن. به این ترتیب می‌توان از خود قرآن با دقتی کمتر یا بیشتر سطح معلومات پیامبر، میزان دانش او و شناختش از جهان را و شاید حتی وضعیت روحی او را معین نمود.

به طور کل تا همین امروز نظر مسلمانان به این گونه بوده است که قرآن نتیجه مستقیم وحی الهی است. به این ترتیب نتیجه می‌شود که قرآن هیچ گونه اشتباه یا تناقضی در برندارد و برای ابدیت معین شده است. زیرا خداوند بی نقص است و کلام او به زمان و مکان مقید نیست. تناقضات و اشتباهاتی که در متن به روشنی قابل اثبات باشد از نظر سنت گرایان اموری ظاهری‌اند ـ ظاهری زیرا فهم و توان ادارک ما برای درک ذات حقیقی آنها کفایت نمی‌کند. به این ترتیب انسان‌ها در هر عصری فقط در وضعیتی قرار دارند که بخشی از قرآن را بفهمند و بنابراین اعتبار ابدی قرآن برای همیشه محفوظ است.

در مقابل سروش بر این نظر است که آنچه در قرآن بیان شده، تا آنجا که به اصول اعتقادات مربوط است بدون هرگونه اشتباه بوده و برای ابدیت معتبر است: برای مثال آنچه در قرآن در باره‌ی ویژگی‌های خداوند آمده، یا در مورد زندگی پس از مرگ و قواعد نیایش. این بخش‌های قرآن دقیقاً همان کلام خداوند است. اشتباه و تناقض را می‌توان در اظهارنظرها، دستورات و مقرراتی پیدا نمود که به رویدادهای تاریخی، دین‌های دیگر یا آنچه بخصوص به زندگی این جهان و جامعه بشری در مسائل روزمره مربوط است می‌پردازد. دقیقاً همین قطعه‌ها هستند که بیانی از فرهنگ و سطح پیشرفت روحی آن زمان هستند که اکنون مدت‌ها است از اعتبار افتاده است و لازم است با شناخت و دانش جدید جایگرین شود.

چنانچه از این نظریه سروش متابعت شود تمامی قانون گذاری اسلامی یا شریعت، از تبعیض زنان گرفته تا قوانین مجازات اسلامی باید از نو مورد بررسی قرار گرفته و با دنیای نو تطبیق داده شود. یک چنین مطابقت دادن وحی با تاریخ و مقدس زدایی کردن قرآن می‌تواند بزرگترین موانع را که راه اصلاحات را دراسلام بسته است از میان بردارد و آنهم بدون این که هسته مرکزی و جوهر معنوی و متافیزیکی ایمان دینی خدشه دارد شود.
با این وجود سروش به حق به این نتیجه می‌رسد که در قرائت او از اسلام اگر چه بعضی از اصلاح گرایان دینی ـ و چه بسا در میان سنی‌ها ـ سهیم هستند، اما محافظه‌‌کاران اصلی و در درجه اول شیعیان حاکم در ایران شدیداً در برابر او خواهند ایستاد: « قدرت آنها بر یک برداشت محافظه‌‌کارانه از اسلام استوار است. بنابراین آنها از آن بیم دارند که با مباحثاتی ازاین دست در باره نقش پیامبر همه چیز را از دست بدهند ».

در واقع جدیدترین سخنان سروش در ایران به شدت مورد حمله قرار گرفته است. حتی بعضی او را مورد این اتهام قرار می‌دهند که از اعتقادات [اسلامی] خود دست کشیده و به دشمنان اسلام در غرب پیوسته است. زیرا او نه فقط وحی را انکار می‌کند که حتی به پیامبر اسلام نارسایی دانش و پیشرفت فرهنگی ناکافی را نسبت می‌دهد. به این ترتیب او نه فقط مبنای اعتقادات بلکه پایه و اساس حکومت اسلامی را به زیر سوال می‌برد.
آیت الله جعفر سبحانی یکی از روحانیون محافظه‌‌کار در میان بقیه‌ی آنها با جدیت بیشتری به نظریه جدید سروش پرداخته است. او ابتدا به قسمت‌های زیادی از قرآن اشاره می‌کند که در آنها به روشنی تاکید می‌شود که قرآن کلام خداوند است و محمد رساننده‌ی وحی الهی. البته محمد صرفاً نقش یک پیام آور ساده را بازی نکرده است. او قبل از آن که بتواند وحی رادریافت کند می‌بایست « به مرحله‌ای از معنویات برسد » که به کمک آنها بتواند « صداهای فرشته را شنیده و تصویراو را ببیند ». او می‌بایست به آن نیروی معنوی دست می‌یافت تا از طرفی بتواند در جهان مادی حضورداشته باشد و همزمان بدون هرگونه هراس « به عالم ملکوت وارد شده و پیام خداوند رادریافت کند ».

افزون بر آن سبحانی از این جهت سروش را مورد انتقاد قرار می‌دهد که به گفته او در استدلال‌های وی تناقضاتی وجود دارد. از یک طرف سروش می‌پذیرد که محمد دروضعیتی قرار داشت که وحی الهی را به همان نحوی که خداوند بیان کرده و تا آنجا که به زندگی پس از مرگ یا ویژگی‌های خداوند مربوط است به طور مستقیم به انسان‌ها منتقل کند. لیکن چگونه در عین حال می‌توان ادعا نمود که از طرف دیگر پیامبر بر اساس سطح معلومات خود که مقید و مشروط به دوره‌ای بود که در آن زندگی می‌کرد در قسمت‌هایی از کلام خداوند که به زندگی این جهانی مربوط است دچار اشتباه و تناقض شده باشد؟

روحانیون و متکلمان بسیاری مانند خود سبحانی موضعی در برابر نظریه سروش اتخاذ کرده‌اند به طریقی که در این میان یک جبهه‌ی واقعی در مقابل این اندیشمند دینی که درحال حاضر خارج از ایران زندگی می‌کند بوجود آمده است. همگی به او یادآوری می‌کنند که با آتش بازی می‌کند. لیکن موج مباحثاتی که نه فقط در ایران که در بسیاری از کشورهای اسلامی به جریان افتاده است دیگر قابل توقف نیست.

------------
بهمن نیرومند متولد ۱۹۳۶ در تهران است. وی به عنوان نویسنده و روزنامه‌نگار در برلین زندگی می‌کند. جدیدترین کتاب وی در سال ۲۰۰۷ در Booklet Verlag و با عنوان « جنگ جهانی اعلام نشده: نقش آفرینان و منافع در خاورمیانه» منتشر شده است.

 


[ بازگشت ]
پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
تشخیص علت
نوشته شده توسط صالح در ساعت 1:57 PM

 

 

اِِِِِِِِِِِین شجاعت معنوی برخواسته از ایمان را، ضمن تمثیل بسیار لطیفی بیان می کند، خلاصة آن را به مناسبت آنچه که بیان می کردیم یاد آور می شویم.

در آغاز عهد حریت[1] در سفری به " روم ایلی "[2] به نمایندگی از ولایات شرقی، با سلطان رشاد[3] همسفر شدم. در قطار ما دو معلم از فارغ التحصیلان دانشگاه بود. در جریان گفتگو از من سوال کردند: از دو تعصب دینی و ملی کدام یک قوی تر و مهم تر است. دینی یا ملی؟ در آن وقت به آنان گفتم:

دین و ملیت از نظر ما مسلمانان ذاتاً متحد است، و اختلاف اعتباری یعنی ظاهری و عارضی است، بلکه دین عبارت است از حیات ملیت و روح آن، اگر از جنبه اختلاف و تباین به آن دو نگریسته شود، تعصب دینی شامل عوام و خواص می شود، اما تعصب ملی در یکی از صد نفری خلاصه می شود که منفعت شخصیش را فدای امت کرده باشد.

علاوه بر آن باید تعصب دینی اساس حقوق عامه و ملیت خادم، تابع و همکار آن قرار گیرد. ما شرقیها مانند غربیها نیستیم، چون شعور و جذبه دینی بر دلهای ما مسلط است، با بعثت انبیا علیهم السلام در شرق، قدرت الهی به این مطلب اشاره می کند که فقط شعور دینی ضامن بیداری شرق بوده و آن را به سوی پیشرفت و ترقی سوق می دهد و عصر سعید - خیرالقرون و قرن بعد از آن-  بهترین برهان این مدعا است.

ای همراهانم در این مدرسه سیار (قطار) و ای کسانیکه از برتری بین تعصب دینی و ملی سوال می کنید و ای دانش آموزان مـدارس جدید، من به همه شما می گویم:

تعصب دینی و ملیت اسلامی در ترک و عرب چنان عجین شده است که جدائی آن دو  از یکدیگر ممکن نیست و حمیت و تعصب اسلامی قویترین و محکم ترین ریسمان نورانی نازل شده از عرش اعظم و عروه الوثقی ناگسستنی و دژ مستحکم تزلزل ناپذیر است.

معلم ها گفتند:

دلیلت چیست؟ برای چنین ادعای بزرگی استدلال و برهان قوی لازم است، پس دلیل چیست؟ ... در این اثنا قطار ما از تونل خارج ما هم سر خود را از پنجره ها خارج کردیم تا بیرون را تماشا کنیم. کودک تقریباً شش ساله را دیدیم که در کنار راه آهن ایستاده است:

به آن دو همسفرم گفتم:

این طفل با زبان حالش به سوال ما جواب می دهد. بهتر است در این مدرسه سیار بجای من او استاد ما باشد. زبان حالش این حقیقت را بیان می کند.

بـه این دابــه الارض (سواری) و غوغایش بنگــرید. چگونه از تونــل خارج می شود و به آن کودک خرد سالی که در کنار آن ایستاده است تأمل کنید، با وجودی که این سواری همه را تهدید می کند و هر کی را که خود را بر آن نزدیک ساخت مورد حمله قرار می دهد و چنان خطرناک است که انگار می گوید: " وای بر کسیکه بر سر راهم قرار بگیرد ... با این وجود آن طفل معصوم در کنار آن آرام  ایستاده است، و با به نمایش گذاشتن شجاعت و جرأت فوق العاده اش به تهدید آن اعتنائی ندارد.  گویا قطار با هجومش او را می ترساند، و او با زبان ثبات و شجاعت بچه گانه اش چنین می گوید:

" ای قطار تو با آواز بلند و گوش خراشت نمی توانی مرا بترسانی ... ای قطار تو تیزرو ترین سیستم هستی اما لگامت در دست راننده ات هست، نمی توانی از محدوده ات تجاوز نمایی و بر من فرمانروایی کنی، پس بفرما در راهت حرکت کن و با اجازه راننده ات به مسیرت ادامه بده. "

ای همراهانم در قطار وای محققین پنجاه سال آینده!

فرض کنید رستم فارسی و هرقل یونانی بجای این طفل ایستاده اند، چون در زمان آنها قطار نبود، در مورد آن نیز چیزی نمی دانند، باور ندارند که قطار طبق نظام معینی حرکت می کند. وقتیکه قطار از تونل بطرف آنها خارج شد، بر فرازش آتش شعله ور و در نفسهایش رعد و برق آسمان و در چشمانش نیز چراغهای درخشنده است و تهدید کنان به پیش می آید. انگار تصمیم دارد آنها را نابود کند ... این حالت را تصـور کنید، سپس میــزان خوف و ترسی را کــه بر آنها دست می دهد، بسنجید، با جـرأت و شجاعت کم نظیری که دارند چگونه از قطار فرار می کنند و تصور کنید که حریت و جسارتشان چطور در مقابل تهدید این دابه الارض مضمحل می شود تا جاییکه راهی جز فرار نمی یابند. این همه بخاطر این است که آنها بر وجود رهبری که قطار را رهبری کند اعتقاد و بر وجود نظامی که طبق آن حرکت می کند ایمان ندارند، حتی گمان هم نمی کنند که قطار فقط یک سواری تحت کنترل و فرمانبردار است، فکر می کنند که شیری درنده و حیوان وحشی و شکاری تنومندی است که شیر ها و درنده های بسیاری در پی  اش در حرکت اند.

ای برادرانم و ای دوستانیکه این سخن را بعد از پنجاه سال می شنوید! چیزیکه به این طفل جسارت و حریت و اطمینان و آرامش زیادی نسبت به آن دو قهرمان بخشیده است، این است که در قلب آن کودک هسته و بذر حقیقی وجود دارد که عبارت است از یقین و اطمینـان بر اینکه این قطار طبق نظامی حرکت می کند و مهارش در دست راننده است که با دستور و اراده اش آن را می راند.

و اما چیزیکه آن دو قهرمان مشهور را ترساند و وجدانشان را اسیر سا خت، عدم شناخت آن دو نسبت به راننده آن قطار و عدم اعتقاد شان بر نظام راننده یعنی جهل و نداشتن عقیده است.

چنین شجاعت سرچشمه گرفته از ایمان آن طفل خرد سال، در طول هزار سال در قلب گروههای از مسلمانان (ترک و امثال آن ها) از روی عقیده و ایمان ریشه دوانیده و چنان دلاوری بر ایشان بخشید که توانستند با نیروی آن با کشور های صد برابر نیرومند تر از خود بجنگند و در مقابل آنها پایمردی نشان بدهند و کمالات اسلام را در اطراف عالم ... در آسیا و افریقا و نصف اروپا منتشر سازند و با سرور بی حد از موت استقبال کنند، با چنین تلقین که: اگر کشته شوم شهیدم و اگر کشتم مجاهد، بلکه با نیروی ایمان در مقابل هر آنچه که در برابر استعداد ها و توانایی انسان موقف دشمنی اتخاذ نموده بود. از میکروبها گرفته تا ستاره های دنباله دار آسمان استقامت کردند، گویا همه اینها قطار ترسناکی بودند ولی آنها از تهدیداتشان باکی نداشتند.

بدون تردید همه ملتهای اسلام و در پیشاپیش آن طوایف ترک و عرب زمانی بر نوعی از سعادت دنیوی دست یافتند که کار شان را به خداوند واگذار و به قضا و قدر الهی راضی شدند و با در نظر گرفتن حکمت الهی بجای ترس و وحشت، از حوادث روزگار درس عبرت گرفتند.

این مسلمانها با اظهار شجاعت فوق العاده ما را گوشزد می کنند که امت اسلام چنانچه در آخرت سرفراز می شود، رهبری و سیادت آینده دنیا نیز از آنها است.

چیزی که سبب شد تا ترس، گریز و اضطراب در دل آن دو قهرمان داخل شود، محرومیت از ایمان و عقیده و جهل و ضلالت شان بود، " رسائل نور " با صدها دلیل قطعی حقیقتی را که چند مثالش را در مقدمه این رساله نیز ذکر کردم ثابت کرده است، یعنی:

کفر و گمراهی جهان را به انسانها مملو از هزاران دشمن وحشتناک نشان می دهد، از منظومه شمسی تا میکروبهای متورم ریوی همه و همه با دستان نیرومند کور، تصادف سرسری و طبیعت کر، با این انسان بیچاره دشمنی دارد، تا جائیکه انسان را با وجود ماهیت جامع، استعداد زیاد، نیاز های فراوان و اشتیاق بی نهایت، در وحشت دائم، درد همیشگی و ترس و اضطراب مستمر قرار می دهد، بلکه کفر و گمراهی او را در دنیا در حالتی از عذاب جهنم نگه می دارد گویی کاسه زهر را سر می کشد " ولا یکادیسیغه " و نمی تواند آن را فرو ببرد. نه هزاران علم و دانش - عاری از دین و ایمان - و نه پیشرفت بشر، می تواند دردش را دوا کند. (مثل آن دو قهرمان مشهوریکه شجاعت شان سودی نداشت) بلکه لهو و نادانی در خونش جریان می یابد تا حواسش مشغول شود و موقتاً احساس درد نکند.

آنگونه که نتیجه مقایسه ایمان و کفر در آخرت منجر به جنت و جهنم می گردد، در دنیا نیز ایمان نوعی از جنت معنوی را تحقق می بخشد و چنان بینشی به انسان می دهد که مرگ را نوعی مرخصی و تبدیل مأموریت می پندارد ضمن آنکه کفر او را در دنیا نیز در جهنم معنوی قرار داده خوشبختی را از او سلب می کند، زیرا مرگ را برایش نابودی ابدی نشان می دهد، طوریکه این مطالب را در " رسائل نور " به درجه شهود و با قاطعیت به اثبات رسانیده ایم، لذا خواننده گرامی را بر آن حواله می دهم.

ای برادران! اگر می خواهید حقیقت این مثال را به بالا نگاه کنید و به این هستی بنگرید! چقدر مصنوعات الهی را در فضا می بینید، از کرات ستاره ها تا اجرام کائنات و سلسله حوادث و رخدادهای مسلسل مثل قطار و بالون و ماشین های الهی، گویا اینها سفینه های خشکی و کشتیهای دریایی و هواپیما های فضائی هستند که دست قدرت الهی با نظم و حکمت آنان را آفریده است.

آنگونه که قدرت الهی در جهان خارج و در عالم مادی چنین مثالهای دارد، در عالم ارواح و معنویات نیز نظایر مسلسل شگفت انگیزتری دارد که هر صاحب عقلی آن را تصدیق می کند بلکه اغلب آن را کسیکه اهل بصیرت باشد می بیند. و تمام این تسلسلهای مادی و معنوی کاینات بر گمراهانی که از ایمان محروم مانده اند هجوم می آورد و با تهدید و ارعاب توان معنوی شان را در هم می کوبد. اما اهل ایمان را نه تنها نمی ترساند و به چیزی تهدید شان نمی کند بلکه سرور و شادی، انس و آرزو و توانمندی را در آنها بر می انگیزاند، زیرا آنها هستی را با نور ایمان می نگرند و می دانند که آن حوادث پی در پی، قطار های مادی و معنوی و کائنات سیار، یقیناً به مقصد و وظیفه معین و مشخصی از جانب آفریدگار حکیم سوق داده می شوند تا تحت نظام و حکمتی بدون بی نظمی و سردرگمی انجام وظیفه نمایند.

بدین طریق ایمان به مؤمن نشان می دهد که: هر چیز از پرتو تجلیات جمال الهی و مهارت صنعتش برخوردار است و با گشودن نمونه های از سعادت ابدی، توان معنوی عظیمی برایش می بخشد.

و همچنان تمام انواع پیشرفتهای بشر در برابر دردهای شدیدی که از فقدان ایمان سرچشمه می گیرد و گمراهان با آن دست و پنجه نرم می کنند و در برابر ترس و رعب شدیدی که گریبان گیر شان است ناتوان می ماند و کاری از دستش برنمی آید، نه مایه آرامش می شود و نه نیروی معنوی برایش فراهم می سازد. در نتیجه جرأت و جسارتش نیز از هم می پاشد، فقط غفلت پرده فریب و نسیان را مؤقتاً بر سرش می اندازد.

اما این حوادث اهل ایمان را نه تنها نمی ترساند، از معنویت شان نیز نمی کاهد و این بفضل ایمان است - مانند ایمان آن طفل -  بلکه صلابت معنوی شان افزون می گردد، زیرا از خلال حقیقت ایمان شان بر آن حوادث می نگرند و اراده آفریدگار حکیم و اداره و تدبیرش را ضمن حکمت فراگیرش مشاهده می کنند و از ترس و اوهام آزاد می گردند، زیرا می دانند اگر دستور و اذن آفریدگار با حکمت نمی بود این جهان سیار هرگز نمی توانست حرکت کند.  بدین وسیله هرکس حسب درجه اش به اطمینانی دست می یابد، که در دنیا نیز او را سعادتمند می سازد. و کسیکه در قلب و وجدانش تخم این حقیقت روئیده از ایمان و دین حق نباشد، و به محوری اتکا نکند، مثال او مثل آن دو قهرمان مشهور است، چون نیروی معنویش مثل شکست جسارت و شجاعت آن دو شکست می خورد، و با در آمدن در اسارت حوادث کائنات وجدانش فاسد می گردد و در مقابل هر حادثه به صورت یک درمانده و گدای ذلیل قرار می گیرد.

در بیان این حقیقت بزرگ بر همین مقدار اکتفا می کنیم، زیرا " رسائل نور " با دلایل قطعی بیان داشته است که این راز در ایمان مضمر و ثابت نموده است که ضلالت و گمراهی در برگیرندة شقاوت و بد اقبالی دنیوی نیز می شود.

جای بس شگفتی است که انسان عصر ما با وجود درک نیاز شدیدش بر نیروی معنوی، ثبات، استقامت و آرامش، حقایق ایمان را که بزرگترین محور اتکا و ضامن قدرت معنوی و آرامش و سعادت اوست، ترک کرده و تحت عنوان غرب زدگی بر ضلالت و نادانی روی آورده است و بجای اینکه از ملیت اسلامی استفاده کند، با استناد و اتکا به ضلالت و بی خردی و سیاست دروغ بر نابود ساختن نیروی معنویش پرداخته است، در نتیجه آرامشش سلب و صلابتش سست گردید. آیا این کار فاصله گرفتن از منافع و مصالح انسان نیست؟ آگاه باشید که بزودی انسانیت حقیقت قرآن را درک خواهد کرد اگر عمری برایش باقی بماند و بر آن چنگ خواهد زد، و مسلمانان در پیشاپیش قرار خواهند داشت.

بعضی از نمایندگان متدین در اوائل عهد حریت از سعید قدیم[4] سوال کردند:

 شما در هر چیز سیاست را تابع دین می دانید، حتی آن را وسیله و خدمتگذار شریعت قرار می دهید و حریت و آزادی را جز بر اساس وجه مشروع قبول ندارید، یعنی شما به آزادی و مشروطیت بدون شریعت اصلاً معتقد نیستید و به همین خاطر در حادثه 31 مارچ شما را در صفوف مطالبین تطبیق شریعت قرار دادند.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>